تبليغاتX
وبلاگ محبان حضرت مهدي(عج)

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

وبلاگ محبان حضرت مهدي(عج)

نسخه ی سوم سایت پر طرفدار مقتل
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
تبلیغات
تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: ويژه نامه | نویسنده: 313

سلام امروز دوباره وقت کردم که یه دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم هفته ی دفاع مقدس همه دنبال یه خاطرند:فراموشی رزمنده‌ای در کنج خرابه‌ها همراه با عکس


«هوشنگ سواری» پرونده‌ای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است.
روایت تلخ هوشنگ سواری روایتی از جاده اهواز - خرمشهر است و شیمیایی و گاز اعصاب تا خرابه‌های شهر محرومی به نام نورآباد؛ روایتی از مردی که روزی معاون سردار شهید رسول نادری بود و حالا در کنج خرابه‌ای روزگارش شده قرص‌های اعصاب و حسرت شهادت.

به گزارش خبرنگار مهر در خرم آباد، برای دیدن «هوشنگ سواری» که این روزها همرزم‌هایش هم او را به سختی می‌شناسند. باید مرد راه بود و جاده‌ای که ما را به نورآباد می‌برد، جایی است که همه از جنگ یادگاری دارند تا بلوار وسط شهرشان پر باشد از عطر لاله‌های پرپر شده‌ای که این روزها کسی سراغشان را نمی‌گیرد.

قرار نبود که برویم؛ ولی نمی‌دانم چطور شد که راهی جاده شدیم. با خودم فکر می‌کردم که گفتن از این همه درد و رنج رزمنده‌ای که مدال افتخار دهها ماه جبهه را دارد جز تلخکامی و ناباوری چه می‌تواند در خود داشته باشد ولی دیدیم که آنچه گفتنی است را باید گفت هرچند گوشی برای شنیدن نباشد.

خانه‌ای که خانه‌ای نیست ما را فرا می خواند...

کوچه‌های پیچ در پیچ نورآباد را پشت سر می‌گذاریم؛ جایی شبیه ته خط یا ته کوچه به جایی می‌رسیم که قرار بود برسیم. خانه‌ای که خانه‌ای نیست ما را فرا می‌خواند؛ برای وارد شدن به خرابه‌ای که آن را خانه رزمنده و جانباز نورآبادی می‌خوانند اجازه می‌گیریم و وارد می‌شویم.

حیاط خانه را خاک و علف‌های هرز گرفته است؛ آخر اینجا خانه نیست که بخواهیم از آن سراغ موزائیک و سنگ و باغچه بگیریم! اینجا دیوارهای آجری و کاهگلی زمینی را احاطه کرده‌اند تا شاید خرابه‌ای شوند برای زندگی رزمنده و مادر نابینایش.

دروغ چرا؟! اولش کمی از وارد شدن در این خرابه و هم صحبتی با ساکنان آن حالمان گرفته شد. گفته بودند که چه چیزی ما را انتظار می‌کشد ولی فکر نمی‌کردیم آنچه گفته بودند اینقدر تلخ و سیاه باشد.

و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می‌گیرد...

وارد خانه می‌شویم؛ دیوارهای خانه فروریخته‌اند و باد خنک این روزهای تابستان نورآباد فضای کوچک و محقر خانه را پر کرده است. پیرزن نابینا متوجه حضورمان می‌شود و از نام و نشانمان می‌پرسد.

بسیجی که از دوستان هوشنگ سواری است و واسطه تهیه این گزارش شده ما را به پیرزن معرفی می‌کند و شاید اولین نصیب ما از نگاه پیرزن نابینا دعاهای خیری است که برای مهمان ناخوانده و ناشناسش می‌کند و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می‌گیرد.

پیرزن که می‌داند برای شنیدن چه آمده ایم شروع می‌کند به گفتن و گفتن...از اینکه در این خرابه هراس تابستان و زمستان دارد؛ از اینکه شبها که تنش نسیم خنک شهر سردسیر نورآباد را دوام نمی‌آورد و هنوز پهلوهایش درد می‌کند...از اینکه پیش آمده که چند هفته‌ای گرسنه باشد و چشم به راه همسایه‌ای که برایشان نان بیاورد و کمی غذا...

حرف‌های پیرزن مرا مبهوت و مات خود کرده؛ چیزی نمی‌نویسم؛ دوست ندارم چیزی هم به خاطر بسپارم؛ او می‌گوید و حرفهایش که با زبان نورآبادی است از ذهنم عبور می‌کند و قلبم کمی درد می‌گیرد.

همکارم با تلنگری مرا به خود می‌آورد که ما برای گفت‌وگو با «هوشنگ سواری» آمده‌ایم و من با خود فکر می‌کنم رنج امروز این مادر و پسر درد مشترکی است از بی مهری روزگار و زمانه.

از سال 64 می‌گوید و جاده اهواز به خرمشهر

هوشنگ سواری که خوب می‌داند برای چه آمده ایم پرونده جانبازی و عکس‌های دوران جنگش را روی زمین می‌ریزد و شروع می‌کند به گفتن از روزهای جنگ و جنگ و جنگ.

از سال 64 می‌گوید و جاده اهواز به خرمشهر؛ می‌گوید که همانجا شیمیایی شده است. از مسمومیت با کنسروهای غنیمتی از جنگ می‌گوید و روزهایی که در بیمارستان بستری بوده است. یکی یکی نامه هایش را نشانمان می‌دهد. نامه‌هایی که در آنها از هوشنگ سواری و سوابق روزهای جنگش سخن گفته شده است. از ترکشی که هنوز ردش را می‌توان روی پیشانی و سرش گرفت.

«هوشنگ سواری» پرونده‌ای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است.

بسیجی میانسالی که ما را به خانه «سواری» آورده می‌گوید که «هوشنگ» را اینگونه نبینید. روزی برای خودش یلی بوده و یکی یکی عکس‌هایش را به نشانه اثبات حرف‌هایش نشانمان می‌دهد. و واقعا نگاه پرغرور نوجوانی که تیربار را به خود آویزان کرده، چقدر حرف دارد.

کاش من هم شهید می‌شدم....

«هوشنگ سواری» می‌گوید که برای تعیین درصد جانبازی 3 بار به کمیسیون رفته است و بارها پزشکان مسمومیت، شیمیایی شدن و ترکش خوردنش را تایید کرده‌اند. ولی چرا درصد نمی‌زنند خودش هم نمی‌داند.

یک بار با رئیس بنیاد شهید شهرستان سر موضوع درصد جانبازی بحثش شده و نتیجه این دعوا 45 روز زندان آن هم در ایام عید نوروز بوده است تا مادر پیرش روزها چشم انتظار پسرش روزگار را به سختی بگذراند.

از «هوشنگ سواری» راجع به روزهای جنگ می‌پرسیم و اینکه کدام عملیاتها بوده است. از عملیات‌های والفجر مقدماتی و رمضان می‌گوید و دوستانی که دیگر نیستند. اشک در چشم هایش حلقه می‌زند. عکس هایش را از سومار و طلائیه نشانمان می‌دهد. عکسی که در آن همرزمانش هم حضور دارند. می‌گوید همه شهید شده‌اند الا من! کاهش من هم شهید می‌شدم و اینقدر زجر نمی‌کشیدم.

با انگشت در میان عکس‌ها یکی از همرزمان شهیدش را نشان می‌دهد. می‌گوید که داشتیم با دوربین عراق را دید می‌زدیم که صدای خمپاره آمد و دیگر هیچ چیز نبود جز پیکر رفیقی که این روزها هنوز خوابش را می‌بینم.

با افتخار می‌گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام

خودش می‌گوید که در شبهای تنهایی اش فقط گریه می‌کند و به یاد آن روزهایی که صمیمیت بود حسرت می‌کشد. معاون گروهان بوده است. با افتخار می‌گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام و با انگشت در میان عکس‌ها چهره شهید را نشانمان می‌دهد. خودش می‌گوید که در گروهان 12 نفر بوده‌اند و چندی قبل یکی از همرزمانش را دیده که او را با این چهره تکیده به یاد نیاورده است.

می گوئیم یکی از عکس هایش را در دستش بگیرد تا با گذشته اش مقایسه کنیم. عکس جوانی هایش را می‌گیرد و نشانمان می‌دهد و هر چقدر به خودمان فشار می‌آوریم نمی‌توانیم باور کنیم که این «هوشنگ سواری» همان «هوشنگ سواری» دوران جبهه و جنگ است. جنگ او را پیر نکرده ولی بدعهدی زمانه موهایش را رنگ سفید زده تا باور دیروز و امروزش برایمان مشکل شود.

تمام اوقاتش را در خانه با عکس‌ها و خاطرات دوران جنگش به سر می‌کند. می‌گوید روزی دهها قرص اعصاب را بالا می‌اندازد تا کمی اعصابش آرام بگیرد و بتواند ادامه بدهد. این هم یادگار جنگ و گلوله و خمپاره است. به خاطر بیماری اعصابش همسرش نتوانسته تحمل کند و رفته است. هنوز با نام شهید محمد مهدی یوسفی، شهید ولی عطایی و ... روزگار می‌گذراند.

وسط حرفهایش تا یادش نرفته از سرهنگ خزایی فرمانده قبلی سپاه شهرستان دلفان تشکر می‌کند. از اینکه برخی اوقات داروهایش را برایش می‌خریده و برای شنیدن حرف هایش می‌آمده است. می‌گوید الان دیگر کسی نیست که از او خبری بگیرد و همین هر روز بیشتر برای ادامه دادن ناامیدش می‌کند.

دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم برگرداند...

مادرش که «هوشنگ» تنها فرزندش است وسط حرفهایش می‌پرد و با لهجه لری محلی می‌گوید: دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم به من برساند ولی الان آنقدر قرص اعصاب خورده که دیوانه شده است.

از مادر پیری که آرزوی حج رفتن دارد و همه او را حج نرفته «حاج خانوم» صدا می‌کنند، در مورد پسرش می‌پرسم. از اعصاب خردی‌ها و بیماری پسرش دلخور و ناراحت است. می‌گوید که اموراتش با مستمری کمیته امداد می‌گذرد و فطریه و کمک همسایه‌ها و آشنایان!

با آب و تاب از جبهه رفتن هوشنگ می‌گوید. از اینکه چگونه فرار کرده و با دستکاری شناسنامه اش راهی جبهه شده است. از همسر مرحومش که معتمد محل و آبادی بوده، حرف می‌زند و اینکه وقتی امام به رحمت خدا رفت، مراسم سوگواری در خانه آنها برپا شده و سالها پرچم عزا بر سر در خانه‌شان افراشته بوده است.

چشمهایش نمی‌بیند ولی سجاده‌اش را دم دستش گذاشته تا موقع نماز دنبالش نگردد. می‌گوید که نزدیک‌های سحر بیدار می‌شود تا نمازش را بخواند. حاج خانوم سالهاست که با چشمهای نابینایش صبح را خوب می‌شناسد.

زبانمان برای حرف زدن کلامی نمی‌یابد

از هیچ کسی گلایه نمی‌کند و همین متعجم می‌سازد. موقع رفتن از پسر و مادر می‌خواهیم عکس یادگاری بگیرند و آنها در ورودی خرابه شان رو به دوربین ما می‌ایستند و بدون لبخند عکس یادگاری می‌گیرند.

از خرابه بیرون می‌آییم و در خانه‌ای که خانه نیست را چفت می‌کنیم. از بالای دیوار هنوز مادر پیری که در کنار فرزندش نگاهشان به در خیره مانده را می‌توانیم ببینیم. تنها ساعتی مهمان خانه رزمنده جانباز «هوشنگ سواری» بوده ایم ولی آنقدر خسته ایم که نای حرف زدن نداریم؛ شاید هم زبانمان برای حرف زدن کلامی نمی‌یابد؛ شاید!




موضوع: داستانهاي كوتاه | نویسنده: 313


بازم سلام
مطمئنم كه داستاني كه الآن مي خوام براتون تعريف كنم اكثرتون شنيديد اصلا شايد كسي پيدا نشه كه اينرو نشنيده باشه ولي من براي كامل شدن داستان درباره ي حضرت علي (ع) اين داستان رو هم مي نويسم هر كي نخونه ضرر مي كنه.
يكي از كارهاي مهمي كه پيامبر(ص) بهد از 8يا5ماه بعد از هجرت انجام داد اين بود كه عقد برادري(همون پيوند برادري) بين مهاجر و انصار ببندند.
عبدالله ابن عباس مي گويد:(چون آيه ي"انماالمومنون اخوه""مومنان با يكديگر مسلمانند"نازل شد پيامبر بين همه ي مسلمين برادري را به عنوان يك اصل بر قرار كردند و هر دو نفر را با يكديگر برادر نمودند.)
ابوبكر را با عمر،عثمان را با عبدالرحمن و... برادر نمودند،وبه نسبت تناسب مقام و مرتبه هر دو نفر را با يكديگر برابر نمودند.
اميرالمومنين (ع) بر روي خاك دراز كشيده بودند پيامبر نزدش آمدند و فرمودند:(يا ابوتراب بلند شو كه تو را با كسي برادر نمي كنم جز به خودم.)
بله از اين داستان نتيجه مي گيرم امامت برادر نبوت است پس آن كور انديشي كه سر امام را به بهانه ي كشتار خوارج كه همان نماز شب خوانان و حافظان قرآن بودند شكافت در حقيقت فرق پيامبر خاتم را شكافته است.

موضوع: فروشگاه | نویسنده: 313

كاملترين مجموعه ي مجالس حاج محمود كريمي كه در انحصار اين وبلاگ است و قول مي دهم هيچ جاي ديگه پيدا نمي كنيد!
مجالس فاطميه كامل (چيذر-الهادي-مسجد امير)
جلسات كامل اعياد و مواليد(حضرت زينب-حضرت زهرا-حضرت علي-امام حسين -حضرت ابوالفضل-امام سجاد-امام حسن-نيمه شعبان-غدير-امام رضا)
جلسات كامل رمضان(چيذر و ظهر 21رمضان در الهادي)
جلسات كامل محرم(11شب الهادي-10شب چيذر+شب24محرم و شب28 محرم)
جلسات كامل ماه صفر
و ديگر شهادت ها(حضرت ام البنين -حضرت زينب-امام كاظم-امام هادي-امام باقر-امام صادق-امام جواد-امام حسن و اما م رضا)
به همراه متن زيبا ترين اشعار كه هيچ جا نخواهيد يافت
5 عددDVD
قيمت 7500با تخفيف وحشتناك6000تومان
روش خريد
نام محصول را به شماره ي 09196080703پيامك كنيد و محصول برايتان ارسال خواهد شد.


موضوع: فروشگاه | نویسنده: 313

مجالس كامل دهه ي اول محرم 89حاج محمود كريمي
11 شب الهادي
10شب چيذر
بهترين سبك هاي حاج محمود
2DVD بيش از 31 ساعت تصويري
با تخفيف وحشتناك2600تومان
روش خريد
نام محصول را به شماره ي 09196080703پيامك كنيد و محصول برايتان ارسال مي شود


موضوع: اشعار | نویسنده: 313

حاج محمود کریمی(كه من هم از طرفداراي پر و پا قرصشم) ذاکر خوش ذوق اهل بیت (ع) با توجه به فرا رسیدن عید سعید فطر شعری طنز را با اشاره به برنامه خنده بازار صدا و سیما سروده است 

به گزارش جهان به نقل از صراط این سروده حاج محمود کریمی خطاب به برخی از مسئولین نگاشته شده است .


چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری

در حقیقت سیاسی و کمدی / گریه دار است و خنده بازاری



جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده

جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده



اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم

و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم



آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب

بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب



همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی

بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی



مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد

مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد



دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن

بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن



طفلکی حرف بد نگفته به تو / اصلا این حرف را بزن تو به من

من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن



یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار

بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار



شطّ رنج است ضربه ی حداد / بعد هر ضربه کیش و مات حدید

مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید



محمود کریمی

۲۹ رمضان۱۴۳۲
۸ شهریور ۹۰


موضوع: داستانهاي كوتاه | نویسنده: 313


عمرو ابن شاس اسلمي كه از اصحاب حديبيه است تعريف كرده كه:من با علي (ع) به سوي يمن رفتيم در اين سفر من از او رنجيدم و كينه اش را به دل گرفتم .
همين كه از سفر آمديم در مسجد نزد مردم از برخورد علي شكايت كردم سخنانم دهن به دهن به گوش رسول خدا(ص) رسيد روزي صبح وارد مسجد شدم همين كه مرا ديد نگاه تندي به من كرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم آنگاه فرمود :(اي عمرو به خدا قسم مرا اذيت كردي !)عرض كردم:(پناه مي برم به خدا از اينكه ترا بيازارم.)فرمود :(آري مرا آزردي چون هركس علي(ع) را بيازارد مرا آزرده است.)
به نظر شما آيا آنكه به بهانه ي اينكه مي خواست پيامبر از او راضي باشد فرق امام را شكافت به هدفش رسيده است؟

موضوع: ويژه نامه | نویسنده: 313


بعد از جنگ نهروان كه خوارج به راه انداختند 9 نفر زنده ماندند كه هر كدام به جايي گريختنند.
خوارج نه طرفدار امام بودند نه طرفدار معاويه ؛جماعت تاريك انديشي بودند كه فقط قرآن را قبول داشتند امام آنقدر تاريك انديش بودند كه هدف نزول قرآن را درك نمي كردند. خوارج همان كساني بودند كه در سجده هاي نماز شبشان آنقدر سرشان را بر مهر مي گذاشتند كه پيشانيشان پينه مي بست و اين پينه ها را با خنجر مي بريدند.
و اما معاويه كه از شكست هاي پي در پي از امام علي در جنگ هاي بدر و احد و خندق و در آخر هم فتح مكه كينه اي به دل گرفته بود كه از دلش بيرون نمي رفت.در اين هنگام بود كه داشت با تاخت تاز هايش تمام قلمرو امام را غصب كند.
اهالي كوفه و عراق هم كه امام را ياري نمي كردند (البته كسي فكر نكنه كه اين مردم توان ياري كردن نداشتندند چون همين ها بودند كه براي پسر معاويه سي هزار مرد جنگي آماده كردند.
در اين لحظات بود كه 3نفر از بدترين خوارج در ولادت گاه امام علي(ع)،كعبه نقشه هاي شوم در سر داشتند.
آنها در يك شب پس از مشورت بسيار به اين نتيجه رسيدند كه براي باز گشتن آرامش به سرزمين هاي اسلامي بايد معاويه عمروعاص و امام علي(ع) از ميان بروند.
قرار شد عبدالرحمان ابن ملجم علي (ع) را،عمرو ابن بكر تميمي عمروعاص را ، وبرك ابن عبدالله تميمي معاويه را به قتل برساند.آن سه نفر به نيت شب قدر نوزدهم ماه مبارك رمضان را براي اين كار انتخاب كردند.
بنابراين اولي به كوفه دوم به شام و سومي به مصر كه عمروعاص حاكمش بود رفت.
اين دو حاكم از خدا بي خبر آنقدر سرباز پاچه گير دور ورشان بود كه آن دو نفر خوارج موفق نشدند به قتلشان برسانند.
ولي امام كه هميشه تنها بود...









موضوع: ويژه نامه | نویسنده: 313


سلام درباره ي شب قدر نمي تونستم چيزي ننويسم اما من هم كوچيك تر از آنم كه بخواهم هر چيزي در باره ي اين شب بنويسم.
رواياتي پيدا كردم كه همان را شرح بدهم براي من بس است.
از امام علي(ع) پرسيدند :(چگونه مي شود ك شب بهتر از هزار ماه باشد .)
امام علي فرمودند:( مردم امت هاي پيشين عمرشان4000سال بود عمر امت من(ميانگينش)70 سال است خداوند اين شب را به انسان عطا كرده است كه امت پيامبر كه مثلا 60 سال نماز خواندند در مقابل امت هاي گذشته كه 4000سال نماز خواندند برابر باشند.)

توضح بنده اين است كه با يك ضرب و تقسيم ساده مي فهميم كه هزار ماه مي شود 83 سال كه اين يك شب آنرا مي سازد و اين هفتاد سالي كه عمر امت پيامبر است اگر از شب هاي قدرش استفاده كنند مي شود 5810سال و اضافه اش هم براي اين است كه در قرآن نيامده برابر با هزار ماه بلكه آمده بهتر از هزار ماه است.

در ادامه  مطلب عكس هاي احياء متفاوت افراد گذاشته شده (حتما حتما ببينيد.)



 
تبلیغات